داستان هایی از قرآن

در قرآن کریم از راههای متعددی برای هدایت بشر استفاده گردیده که داستانهای قرآنی یکی از آن روشهاست . در این وبلاگ به بیان برخی از قصص قرآن می پردازیم.
 
ماجرای تولد حضرت موسی(ع)
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥ : توسط : F.H

هنگام ولادت موسى - علیه السلام - هرچه نزدیکتر مى‌شد، مادر موسى - علیه السلام - نگرانتر مى‌گردید، و همواره در این فکر بود که چگونه پسرش را از دست جلّادان فرعون حفظ کند.امداد و لطف الهى موجب شد که آثار حمل در یوکابد مادر موسى - علیه السلام - چندان آشکار نباشد، از سوى دیگر یوکابد با قابله‌اى دوست بود، و آن قابله به خاطر دوستى، حمل مادر موسى - علیه السلام - را گزارش نمى‌داد.موسى - علیه السلام - در مخفیگاه دور از دید مردم متولد شد، در این هنگام نور مخصوصى از چهره موسى درخشید که بدن قابله به لرزه افتاد، همان دم محبّت موسى در قلب قابله جاى گرفت، قابله به مادر موسى گفت:«من تصمیم گرفته بودم تولّد موسى - علیه السلام - را به مأموران خبر دهم (و جایزه‌ام را بگیرم) ولى محبّت این نوزاد به قدرى بر قلبم چیره شد که حتى حاضر نیستم مویى از او کم شود.»قابله از خانه مادر موسى - علیه السلام - بیرون آمد، بعضى از جاسوسان حکومت، او را دیدند، تصمیم گرفتند به خانه مادر موسى وارد گردند، خواهر موسی(1) ماجرا را به یوکابد گفت؛ یوکابد دستپاچه شد که چه کند، در این میان از شدّت وحشت، هوش از سرش رفته بود، نوزاد را به پارچه‌اى پیچید و به تنور انداخت.مأمورین وارد خانه شدند و در آنجا جز تنور آتش ندیدند، تحقیقات از مادر موسى - علیه السلام - شروع شد، به او گفتند: «قابله در اینجا چه مى‌کرد؟»یوکابد گفت: «او دوست من است و به عنوان دیدار به اینجا آمده بود.» مأمورین مأیوس شده و از خانه خارج شدند.مادر هنگامى که حال عادى خود را بازیافت به دخترش گفت: «نوزاد کجاست؟» دختر گفت: اطلاع ندارم. در این لحظه صداى گریه نوزاد از درون تنور بلند شد، مادر به سوى تنور رفت و دید خداوند آتش را براى موسى خنک و گوارا کرده است، نوزادش را با کمال سلامتى از درون تنور بیرون آورد.ولى باز مادر نگران بود، چرا که یک بار صداى گریه نوزاد کافى بود که جاسوسان را متوجّه سازد، متوجّه خدا شد و از خدا خواست راه چاره‌اى پیش روى او بگشاید، خداوند با الهام خود به مادر موسى، او را از نگرانى حفظ کرد(2) در این مورد از زبان قرآن چنین مى‌خوانیم:«وَ أَوْحَینا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیهِ فَأَلْقِیهِ فِى الْیمِّ وَ لا تَخافِى وَ لا تَحْزَنِى إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیکِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ؛ ما به مادر موسى، الهام کردیم او را شیر بده و هنگامى که بر او ترسیدى، وى را در دریا(ى) نیل بیفکن و نترس و غمگین مباش که ما او را به تو بازمى‌گردانیم و او را از رسولان قرار مى‌دهیم.»(3)و از امدادهاى غیبى دیگر اینکه یوکابد سه ماه مخفیانه به موسى - علیه السلام - شیر داد، در این مدت هیچگاه موسى گریه نکرد و حرکتى که موجب باخبر شدن جاسوسان شود از خود نشان نداد.(4)

نهادن موسى - علیه السلام - در میان صندوق و افکندن آب به دریا

مادر موسى - علیه السلام - طبق الهام الهى تصمیم گرفت، کودکش را به دریا بیفکند، به طور محرمانه به سراغ یک نفر نجّار مصرى که از فرعونیان بود آمد و از او درخواست یک صندوقچه کرد.

نجّار گرفت: صندوقچه را براى چه مى‌خواهى؟یوکابد که زبانش به دروغ عادت نکرده بود گفت: من از بنى‌اسرائیلم، نوزاد پسرى دارم، مى‌خواهم نوزادم را در آن مخفى نمایم.نجّار مصرى تا این سخن را شنید، تصمیم گرفت این خبر را به جلّادان برساند، به سراغ آنها رفت، ولى آنچنان وحشتى عظیم بر قلبش مسلّط شد که زبانش از سخن گفتن باز ایستاد، مى‌خواست با اشاره دست، مطلب را بازگو کند، مأمورین از حرکات او چنین برداشت کردند که یک آدم مسخره کننده است، او را زدند و از آنجا بیرون نمودند.او وقتى که حالت عادى خود را بازیافت، بار دیگر براى گزارش نزد جلّادان رفت، باز مانند اول زبانش گرفت، و این موضوع سه بار تکرار شد، او وقتى که به حال عادى بازگشت، فهمید که در این موضوع، یک راز الهى نهفته است، صندوق را ساخت و به مادر موسى - علیه السلام - تحویل داد.(5)مادر موسى - علیه السلام - نوزاد خود را در میان آن صندوق نهاد، صبحگاهان هنگامى که خلوت بود، کنار رود نیل آمد و آن صندوق را به رود نیل انداخت، امواج نیل آن صندوق را با خود برد، این لحظه براى مادر موسى، لحظه بسیار حسّاس و پرهیجانى بود، اگر لطف الهى نبود، مادر فریاد مى‌کشید و از فراق نوردیده‌اش، جیغ مى‌زد و در نتیجه جاسوسان متوجّه مى‌شدند، ولى خطاب «وَ لا تَخافِى وَ لا تَحْزَنِى» (نترس و محزون نباش، ما موسى را به تو برمى‌گردانیم)(6) قلب مادر را آرام کرد .

موسى - علیه السلام - در خانه فرعون

فرعون در کاخ خود بود، و همسرى به نام «آسیه» داشت(7) آنها فرزندى جز یک دختر (به نام اَنیسا) نداشتند، و او نیز به یک بیمارى شدید و بى‌درمان «بَرَص» مبتلا بود، و همه طبیب‌هاى آن عصر از درمان آن درمانده شده بودند، فرعون در مورد شفاى او به کاهنان متوسّل شده بود، کاهنان گفته بودند: «اى فرعون! ما پیش‌بینى مى‌کنیم که از درون این دریا انسانى به این کاخ گام مى‌نهد که اگر از آب دهانش را به بدن این دختر بیمار بمالند، شفا مى‌یابد.»فرعون و همسرش آسیه در انتظار چنین ماجرایى بودند که ناگهان روزى در کنار رود نیل صندوقچه‌اى را دیدند که امواج دریا آن را حرکت مى‌داد، به دستور فرعون بى‌درنگ آن صندوقچه را گرفتند و نزد فرعون آوردند، آسیه درِ صندوق را گشود، ناگاه چشمش به نوزادى نورانى افتاد، همان لحظه محبّت موسى - علیه السلام - در قلب آسیه جاى گرفت. وقتى که فرعون نوزاد را دید، خشمگین شد و گفت: «چرا این پسر کشته نشده است؟!»آسیه گفت: «این پسر از بچّه‌هاى این سال نیست، و تو فرمان داده‌اى که پسرهاى نوزاد این سال را بکشند، بگذار این کودک بماند.» در آیه 9 سوره قصص، این مطلب چنین آمده:«همسر فرعون (آسیه) گفت او را نکشید شاید نور چشم من و شما شود، و براى ما مفید باشد و بتوانیم او را به عنوان پسر خود برگزینیم.»انیسا دختر فرعون از آب دهان آن کودک به بدنش مالید و شفا یافت، آن کودک را به بغل گرفت و بوسید، اطرافیان فرعون به فرعون گفتند: «به گمان ما این کودک، همان است که موجب واژگونى تخت و تاج تو خواهد شد، فرمان بده او را به دریا بیفکنند، فرعون چنین تصمیم گرفت، ولى آسیه نگذاشت و با به کار بردن انواع شیوه‌ها، که شاید یکى از آنها شفاى دخترش بود، از کشتن موسى جلوگیرى نمود.

به هرحال مشیت نافذ پروردگار موجب شد که این نوزاد در درون کاخ فرعون، مهمترین کانون خطر، پرورش یافت.(8)مادر موسى به خواهر موسى گفت: «به دنبال صندوقچه برو و ماجرا را پى‌گیرى کن.»خواهر موسى - علیه السلام - دستور مادر را انجام داد و از فاصله دور به جستجو پرداخت، و از دور دید که فرعونیان آن صندوقچه را از آب گرفتند، بسیار شاد شد که برادر کوچکش از خطر آب نجات یافت.طولى نکشید که احساس کردند نوزاد گرسنه است و نیاز به شیر دارد، به دستور آسیه و فرعون، مأمورین به دنبال یافتن دایه حرکت کردند، امّا عجیب اینکه چندین دایه آوردند، ولى نوزاد پستان هیچیک از آنها را نگرفت، مأمورین همچنان در جستجوى دایه بودند که ناگهان در فاصله نه چندان دور به دخترى برخورد کردند که گفت: «من خانواده‌اى را مى‌شناسم که مى‌توانند این کودک را شیر دهند و سرپرستى کنند.»آن دختر، خواهر موسى بود، مأمورین که او را نمى‌شناختند با راهنمایى او نزد مادر موسى - علیه السلام - رفتند و او را به کاخ فرعون آوردند تا به نوزاد شیر دهد، نوزاد را به او دادند، نوزاد با اشتیاق تمام، پستان او را گرفت و شیر خورد، همه حاضران خوشحال شدند، و به مادر موسى - علیه السلام - آفرین گفتند. از آن پس مادر موسى، موسى - علیه السلام - را به خانه‌اش برد و به او شیر داد. (یا به کاخ فرعون رفت و آمد مى‌کرد و به موسى شیر مى‌داد.)به این ترتیب خداوند به وعده‌اش وفا کرد که به مادر موسى - علیه السلام - فرموده بود: «او را به دریا بیفکن، ما او را به تو برمى‌گردانیم.»(9)به گفته بعضى غیبت موسى از مادرش بیش از سه روز طول نکشید.جالب اینکه روزى موسى در دوران شیرخوارگى در آغوش فرعون بود، با دست خویش ریش فرعون را گرفت و کشید و مقدارى از موى ریش او کنده شد، و سیلى محکمى به صورت فرعون زد، و به گفته بعضى با چوب کوچکى بازى مى‌کرد با همان چوب بر سر فرعون کوبید.فرعون خشمگین شد و گفت: «این کودک، دشمن من است»، همان دم به دنبال جلّادان فرستاد تا بیایند و او را بکشند.آسیه به فرعون گفت: «دست بردار، این نوزاد است و خوب و بد را نمى‌فهمد، براى اینکه حرف مرا تصدیق کنى، یک قطعه یاقوت و یک قطعه ذغال آتشین نزدش مى‌گذارى، اگر یاقوت را برداشت، معلوم مى‌شود که مى‌فهمد و اگر آتش را برداشت، معلوم مى‌شود نمى‌فهمد، آنگاه آسیه همین کار را کرد، موسى دست به طرف یاقوت دراز کرد ولى جبرئیل دست او را به طرف آتش برد، موسى ذغال آتشین را برداشت و به دهان گذاشت، زبانش سوخت، آنگاه خشم فرعون فرو نشست و از کشتن او منصرف شد.(10)مطابق بعضى از روایات دیگر روزى موسى - علیه السلام - عطسه کرد. سپس بى‌درنگ گفت: «الْحَمْدُ لِلَّهِ»، فرعون از شنیدن این سخن عصبانى شد و به موسى سیلى زد، موسى ریش بلند فرعون را گرفت و کشید، فرعون سخت عصبانى شد و تصمیم گرفت او را به دست جلّادان بسپرد تا او را بکشند، آسیه همسر فرعون، پادرمیانى کرد و به عنوان اینکه موسى کودک است و به کارهاى خود متوجّه نیست، او را از چنگال فرعون نجات داد.(11)

پاورقی ها :

1- در مورد نام خواهر موسى - علیه السلام -، دو قول است، بعضى گفته‌اند نام او مریم بود، و به گفته بعضى نام او کلثمه بود (مجمع البیان، ج 7، ص 242؛ بحارالانوار، ج 13، ص 55).

2- مجمع البیان، ج 7، ص 241؛ بحارالانوار، ج 13، ص 54.

3- قصص، 7.

4- همان مدرک.

5- بحارالانوار، ج 13، ص 54؛ مطابق بعضى از روایات، این نجّار همان «حزقیل» (یا حزبیل) بود که همین حادثه موجب شد به موسى - علیه السلام - ایمان آورد، و بعدها به عنوان «مؤمن آل‌فرعون» شناخته گردید که ایمان خود را پنهان مى‌کرد. (بحارالانوار، ج 13، ص 163).

6- قصص، 7.

7- آسیه اصلاً از نژاد بنى‌اسرائیل، و از نوه‌هاى پیامبران بود، که فرعون با او ازدواج کرد.

8- اقتباس از بحارالانوار، ج 13، ص 54 و 55؛ مجمع البیان، ج 7، ص 241.

9- چنانکه این مطلب، در آیه 13 قصص آمده است.

10- بحارالانوار، ج 13، ص 56.

11- تفسیر نورالثقلین، ج 4، ص 117.